اوایل سال بودش که پیش خودم گفته بودم که حتما هفته ای 2 یا 3 تا مطلب بزارم اینحا اما شروع سال 96 انقدر طوفانی بود که خودم رو غافل گیر کرد و درگیز روزمره شدم تا جایی که حوصله حتی چک کردن شبکه های اجتماعی متداول رو هم برا چند دقیقه نداشتم .... چند شب پیش بود که اخر شب اومده بودم خونه و داشتم چیزام رو مرتب مبکردم که یهو مامان گفت : رضا برو فلان جای اتفاق و یه چیزی هست ببین چند باز ازش پرسیدم که چیه که گفت خودت برو... منم با بی حوصلگی رفتم ببینم چیه که یهو به قول معمول فکم اومدش پایین... بهو با 5 تا جوجه کبک مواجه شدم که مستقیم بردم به خاطرات کودکیم... اصولا از کودکی همه میدونستن که من یه باغ وحشی از همه نوع جک و جونوری تو خانه داشتم ... ینی تا زمانی که خونمون رو عوض نکرده بودیم ... از کبک بگیز تا شتر مرغ.... قدیما یه کبک داشتم که از همون موقعی که ار تخم بیرون اومده بود تو خونه ما بزرگ شده بود و کاملا دستی بود... اون زمانا ینی دقیقا چیزی حدود 17 یا 18 سال پیش من هر جایی از خونه میرفتم اونم دنبالم میومد ... اون موقع ها شبا تو حیاط میخابیدیم و اونم همیشه بیرون پشه بند دقیقا چسبیده به من میخابیدش .... شاید تو اون لحظه قشنگتزین حس و حال رو گرفتم از چند تا پرنده کوچیک ... الان چند روزی هستن که مهمون خونه ما شدن و ینی مهمون من شدن .....
اینم عکسی هست که وقتی بزرگ میشن
یه وقتایی مثه قبل نیستی !...
ما را در سایت یه وقتایی مثه قبل نیستی ! دنبال میکنید